تبليغاتX
انجمن سرخوشان مقيم مركز!


انجمن سرخوشان مقيم مركز!

 

نمیخوام بهم بخندن

نمیخوام بگن دیوونس

نمیخوام فک کنن من ابلهم

نمیخوام چپ چپ نگام کنن

 

نه میخوام فک کنن خیلی میفهمم٬ نه میخوام فک کنن نفهمم!

.

.

 بازم همه همین فکرارو میکنن

اما نه! همه ی همه نه!!

هنوز کسایی هستن که منو میفهمن

هنوز کسایی هستن که منو باور دارن

و هنوز کسایی هستن که با من میخونن:

"امشب شبه مهتابه٬حبیبم رو میخوام"....

100246.jpg

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 16:28 توسط بهار| |

یوهووووووووووو!!!!!!!!! 20 امتیاز برای خودم که بالاخره اومدم آپ کنم!!!!!!!!!

یه کمی مطالبم ممکنه درهم برهم باشه ها. ولی مدیونی اگه بیای و همه ش رو نخونی!


قسمت اول:

وای به روزی که...

الف) بگندد نمک

ب) قبض تلفن بیاد

ج) بخوان نمره انضباط بدن

د) همه ی موارد!


سکانس اول... آبان ماه 1387:

کارنامه های ماهانه رو داده ن و من خوشحال و شاد و خندان، دارم کیفِ نمره انضباطم رو می کنم!

- هه هه! می بینم که... انضباطت شده 18! آخی آخی! غصه نخور! عوضش انضباط من شده 19.75!

دقایقی بعد:

معاون پایه از یکی از بچه ها می شنوه که انضباط یاسمن شده 19.75 و من شخصا شاخ هایی رو که روی سرش در اومد دیدم! با عصبانیت میاد به طرف من:

- یالا برو دفترداری بده این کارنامه رو عوض کنن! اینی که دست توئه کارنامه ی اون یکی یاسمنه!

- نهههههههههههه!!!!!!! چی بود مگه حالا؟ من اینو بیشتر دوست دارم!

- بیخود! انضباط تو 16.5 بوده بچه!

-


سکانس دوم... آذر ماه 1388:

ما همه سر کلاس فیزیک نشستیم و مذقوق(!) و مشعوف از فیزیک، یهویی معاونمون میاد در رو باز می کنه:

- آقای ******* این لیست نمرات بچه هائه. یکیش مال مستمراست، یکیش هم انضباطه. (و یه لبخند کثیف می زنه! این شکلی:)

و در این جا دبیر فیزیک به طرز خیلی زیبایی گند زد به هیکل معاونمون که منتظر بود دبیرا انضباط های ما رو کم بدن:

- انضباط که همه شون بیستن.

ما همه:

-  


معاون شرورِ بوووووووووووقققققققققققق!!! ما هم برای این که حالمون رو بگیره شروع می کنه بال بال زدن که مثلا یه چیزی به ما بگه، بدون این که دبیرمون بفهمه:

- یکی از دبیرا انضباط هاتون رو زیر ده داده!

- بووووووووقققققققققققققق!!!



و خلاصه این که... توی لیست این دبیر عربی خل و چلمون هم که نیگا کردیم یه سری انضباط های اون کلاسی ها رو 6 و 7 و اینا رد کرده بود!


-------------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

اندر احوالات تمرکز من(ادامه ی آپ قبلی):


اولش که ظهر می ری خونه می گی مامان ساعت شش بیدارت کنه و با اعتماد به نفس تمام گوشیت رو هم روی 6 می ذاری بزنگه و می خوابی. نهایتا موقعی که مامان داره حنجره ش رو پاره می کنه و از ته هال صدا می زنه که ساعت هفت و نیمه، یه زحمتی می کشی از جات بلند می شی!


بعدش تقریبا یه ربع استراحت بعد از خوابه و ساعت یه ربع به هشت و اینا که می شه از خجالتت دیگه روت رو کم می کنی و می ری توی اتاق.

- خب بذار ببینم برای فردا چی کار داریم.  عربی که ولش، آدم نیست! حال ریاضی نوشتن هم که ندارم و ... إإإإإ! راستی امروز الی سر کلاس داشت یه چی می گفتا! نذاشتن حرفشو بزنه. بذار برم بزنگم بهش ...

اگه خیلی نگران درسای فردامون باشیم بین بیست دیقه تا نیم ساعت بعد حرف هامون تموم می شه!

- خب بذار ببینم... نچ! تمرکز ندارم. دلم آهنگ می خواد.

و به مدت ده دیقه دنبال یه آهنگ از قمیشی می گردم توی گوشیم و وقتی پیداش نکردم گوشی رو شوت می کنم روی تخت و بر می گردم سر قفسه ی کتاب هام. یه دفتر ریاضی جهت خالی نبودن عریضه ورمیدارم و یه رمان هم سر رام از اون ور کش می رم و در نهایت دفتر ریاضی سه متر اون ور تر بازه و من دارم برای خودم رمان می خونم!


درررررررررررنننننننگگگگگگگگ!!!!!!!! (این یعنی زنگ تلفن بودا!)

- آخ جون آخ جون! کاش با من کار داشته باشن... نه! خاله ست! خب بذار من از این فرصت استفاده کنم بپرم سر کامپیوتر!

تلفن که تموم شد مامان می شینه با داداشم حرف بزنه و من این وسط دچار توهم می شم یه چیزی شبیه یاسمن می شنوم و به سرعت می پرم از اتاق بیرون!

- چی؟ یاسمن چی؟ به من هم بگین!

- ای بابا! یاسمن چیه؟ داشتم می گفتم "یا مثلا"!

- جون من؟ خب حالا کلا چی می گفتین؟ به من هم بگین دیگه!

-...


بعد از این که همه ی حرفا تموم شد، ویکتوریا دیگه شروع شده و من از هولم که نرم درس بخونم می شینم می بینمش!

بعد از ویکتوریا هم تیریپ بچه درس خون و  شب درس می خونم و اینا، میام توی اتاق به صورت کاملا مصمم برای درس خوندن. اولین کلمه رو که خوندم یا نوشتم به طور ناخودآگاه(به این می گن دفاع غریزی در برابر درس خوندن! ) دستم می ره طرف گوشیم و دو دیقه بعد ادلیست مبارک جلوی چشام ظاهر می شه! (خودش ظاهر می شه ها! وگرنه همه شاهدن که من داشتم درس می خوندم! )

خلاصه بعدش هم یه ذره می خوابم روی تختم و ساعت دوازده و اینا با چشای خواب آلود می رم بیرون که یعنی من خیلی درس خونده م. آخرش هم رسما می گیرم می خوابم ریا نشه!


---------------------------------------------------------------------------------------


و اما قسمت سوم... گارفیلد مدرسه ی ما!!!!!!!!!!!!!!

(به زودی!)


----------------------------------------------------------------------------------.


پ.ن:

پ.پ.ن:

پ.پ.پ.ن:

پ.پ.پ.پ.ن:

پ.پ.پ.پ.پ.ن:


نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 18:22 توسط كاساندان| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبی؟؟؟؟ چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چند تا  سوال داشتممم:

 

 

تو میتونی تمرکز کنی ؟؟؟؟؟؟

میتونیی یه درستو تا آخرش بخونی؟؟؟؟

میتونی درساتو با دقت بخونی؟؟؟؟؟

میتونی وقتی داری یه کاریو انجام بدی فقط به اون فک کنی؟؟ و حواست فقط به اون باشه؟؟؟؟

-

-------------------------------------------------------------------------

.....

.

.

.

.

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.

شب خرداد به ارامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد

من:اخجوننننننننن ببین چقد سهراب باحال بوده!!!! شب خرداد!!! تولده منو میگه هااااا

ایول یادم باشه حفظش کنم

ادامش

.

.و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد

.

.

.

من:اهههههههههه خفه شو باووووووو!!! این چه اسمه مزخرفیه تو شعرت آوردیییی؟ گند زدی به شعر!!!

اصن خط خطیش میکنم

.

ونسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد

اهاااا حالا خوب شدددد

اصن نفهمیدم شعر چی شددددد

دختره ی ابله!! شعورش از یابو علفی کمتره!!!!!!

***********************************************

.

.و  کتاب به یه گوشه ای پرت میشه و بعد از اینکه خودشو دوستاشو و... فحش کش کردم یه چند قطره اشک میریزم و .............

 

-خب الان ساعتیه که من میتونم تمرکز کنم خب بریم که درس بخونیم

 اولش برم به مامان بگم که فردا برام ناهار بذارههه

.

.

۱۵ مین میگذرهه

 

.

.

دیگه بریم که بخونیمممممممممم

زبان فارسی:

معلوم و مجهول:

حضرت یوسف به چاه انداخته شد.....

------- اخییییییییییییی یادش بخیر هر جمعه یوسف پیامبر میدیدم. چه خاطراتیییییی داشتم با این فیلمممممممم .اخیییییییییییییی.ژیلا یادته؟

ببخشیدددد شما..........؟

خب حالا که یاد این خاطره ها افتادم دیگه حتما باید یه آهنگی گوش کنمممم

نیم ساعتتتتت میگذره و من هنوز دارم اهنگ گوش میکنم و بعده نیم ساعتت حس میکنم که بهتره برم درسمو بخونممممممم

.

.

.

اااااااااااااااااااااالان که نمیشه درس خوند دیگه از زمانی که مییتونستم تمرکز کنم کذشته!! خیلی حیف شددد!!!!! خب حالا فردا تو ون میخونم یک ساعت تو راهم!!!!!!! گول خوردمممم!!!!!

خب برم مسافران ببینممممممممممممم خیلی درس خوندمممممم

---------------------------------------------------------------

این  مثلا درس خوندنه منه!!!!! اصلا نمیتونم تمرکز کنمممممم. اصلااااااااااااااااا. یعنی فکرم به همه جا میره جز اونجایی که باید باشهه!! نه فقط برا درس خوندن برا هر کارییییی .فکرم به کاری که میکنم نیست!! جای دیگه امممممم!!!دنیای دیگه ام

---------------------------------

البته بگماااااا همیشه اینطوری نیست با این حال همیشه درسامو میخونم و میرم مدرسهه!!! یعنی امسال اینجوری شدم!! پارسال فقط برا امتحان ترم میخوندم الان دیگه اگه نخونم اصن یه حالی میشممممممممممم!!!  

فقط ۳ ساعت در روز میتونم تمرکز کنم و همه ی کارامو تو همین ۳ ساعت انجام میدم!!!! خیلی سختههههههههههه !! مامانننننننننننننننننننننن

 

 

.

.

.تهه حرف ندارم

گول خوردیننننننننن!! هووووووووووووو

 

 dode001.jpg

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:58 توسط بهار| |

خب خب خب ح*****  بوگ******* ز******

امروز  ساعت ۱ رفتیم مدرسه(من از 12 اونجا بودم) .قرار بود تا ۵.۳۰ اونجا باشیم و از بسیج   از این عمو چادری ها اومده بودن که کارای عملیه آمادگی دفاعیو به ما یاد بدن

قرار بود ۱ دیگه شروع بشه ساهت 2 شروع شد!!

خلاصه  ما به صف شدیم و از چند تا مدرسه دیگه هم اومده بودن یکیشم از مدرسه شهرزاد بود و من خیلی دلم میخواس برم به کل بچه های اون مدرسه بر*****م(به خاطر اسمه مدرسشون)

بعدش رفتیم تو کلاس تا ساعت سه هی زر زد اون خواهر بسیجیه اینقدممم بی تربیت بوددد میگفت دهنا بستههه!!!!!

 

بعد ۳ تا ۳.۳۰ استراحتتتتتت و دوباره کلاسااا

یکم دیگه زر زدد بعد رفتیم تو حیاط همه اومده بودن رو زمین دور هم نشستیم تا اونا بیان آتیش روشن کنن و بعد  خاموشش کنن یه چند تا از بچه ها رفتن و خاموش کننده ها میگرفتن تو دله  آتیش و ما هم با   سوت و دستتتت و جیغ  و... همراهیشون میکردیم

 

بعد دوباره رفتیم بالاهی زر زد تا رسید به

علائم حیاتی-تنفس-تنفس دهان به دهاننن

 

عمو چادری:خب شما نزدیکه اون فردی که حالش خوب نیست و ایناا میشین و بینیشو میگیرینو  نفس میگیرین و دستتون رو میذارین رو پیشونیش و لباتون رو لباش میذارین

همون موقع منو زهرا و چند نفر دیگه بلند خندیدیم   اصن خواهر بسیجی ول کرد رفت!!!!!!!!!! ۵ مین بعدش برگشت

لب دادن  به زبونه بسیجی تنفسه دهان به دهانه.اسمشو عوض کردن فک کردن ما نمیفهمیم

تنفس دهان به بینیی

-شما دهنشو این دفعه میگیرین و دهنتون رو نزدیکه بینیش میکنین به صورتی که بینی اون طرف داخله دهنه شما باشه

بچه ها:ایییییییییییییییییییییییییی اوقققققققققققققققققققققققققق

 

خلاصه گذشت و ما هی خندیدیم ...

اخرش رفتیم تو حیاط که یا زهرا و یا علی بگیم و ایناااا

 

عمو چادری:

خب دسته چپتونو میذارین رو شونه جلویی و میگین الله اکبر.....

 حالا به چپ چپ و به راست راست

-خب ببینین پنجه ی پا بالا و رو پاشنه میچرخین و بعد پای راستتونو.........

من: خانوم میدونین چیه؟؟ من اصن پا ندارمم

.

.

.

 بعد از تلاش های زیاد آناهیتا  من یاد گرفتم به چپ چپ و به راست راست و عقب گرد چجوریهه

 

 -خب بچه ها برجا یعنی بشینین

فائزه:خانوم چجوری بشینیم؟؟؟

-بشینین دیگههه

-اها خب بچه ها بفرماییین بفرمایین بشینین......

.

.

و آخرشم با هم" یار دبستانیه من" خوندیم با صدای بلنددددد خیلی قشنگ بودددد مدرسه خالی بود صدا میپیچیدددددد خیلی باحال بودددددد

 

تمام......

-----------------------------------------------

خداییش دبیرامون راس میگن خیلییییییی شلوغیمممممممم این بچه های که از مدرسه دیگه اومده بودن خیلی آروم بودن سر کلاس هیچی نمیگفتننننننن هیچییییی

تازهههههه وقتی خواهر بسیجیه اومدد گفتن برپاااااااااااااا

و

  ایستادن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینا رو برا یاسی جونم هم نوشتم بیاد بخونههههه نبودش جیگلمممم جاش خالی بوددددد

------------------------------------------

تهه نوشت:

 

-اه چقد از این زنیکه(یکی از دبیرا!!!)** ** بدم میاددددد

-ا؟؟؟ خب اونم از تو بدش میاد

چی؟؟؟؟

اونم از تو بدش میاد .

- جدی؟

-جدیه جدییییییی

 

 

.امروز میخوام بهت بگمممم... کسی نمیرسه به پات

امروز میخوام بهت بگم ....هیچکی نیومده به جاتتتتت

 

. -الناز چرا چشات اینجوری شده؟؟ خواب بودی؟؟؟

-نه به خدا دارم درس میخونم

-پس چرا  اینجوری؟؟؟؟

نمیدونمممم

( تو هم اگه به اندازه من ................................)

 

.Don,t cry....

 

. راحتی؟؟؟؟

راحتم

راحتی؟

راحتممممم

ژیلااااا

 

.اما چه خوب بود!!!!!!!!

 

. -فک نمیکردم همچین آدمی باشه!!!!

-من اصن فک نمیکردم آدم باشه

 

.با یه بشکن شروع میکنی و 10 نفر همراهیت میکنن........

.دبیر زبان فارسی:یه بار یکی از بچه های این مدرسه یه چیزی بهم گفت هیچوقت یادم نمیره گفت: خانوم ما به خاطر اینکه باهوش تره بقیه بچه هاییم تو این مدرسه نیومدیم .چون خیلی شیطونیم هممونو جمع کردن اینجا که فقط یه مدرسه رو خراب کنیم چون اگه پخش میبودیم چند تا مدرسه خراب میشد"

کاملا موافقم!

 

خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:21 توسط بهار| |

سلام سلام بر دوستان خل و چل و طرفداران منگل سرخوشان مقیم مرکز!

طبق آمار هایی که عمومون(عمو شاهی(دبیر آمارمون!))گرفته معلوم شده که این وبلاگ خیلی طرفدار داره و آمارش خیلیه...حالا نمیدونم چقدر ولی میدونم که خیلیییییییییییییی

غیر اینه؟

نه والا!

یه خبر حالا!

وبلاگمون وبلاگ برتر هفته و ماه و سال و دهه و سده و قرن و اینا شده!

غیر اینه؟

نه والا!

حالا اینا به کنار!

برو بچ گفتن که منم بیام شعر ملائک سال دوم سر زنگ انشا رو بنویسم تو وبلاگ!منم خود تحویل گیر گفتم بذار اون یه کی شعری که با من و یاسی سرودیم رو هم بنویسم

اینم شعر ملائک من سر کلاس انشا!

:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

هی زدند و هی زدند و هی زدند

ولی کسی در باز نکرد

کسی به دل ملائک رو نکرد

ملائک شدند محزون

صورتشون شده بود دون دون

ملائک درآمدند به پرواز

قدشون بود خیلی خیلی دراز

رفتم در میخانه زدم

هی زدم و هی زدم و هی زدم

کسی آمد و در باز کرد

دهان را به فحش و ناسزا باز کرد

گفتم ای بی شعور نفهم

در تو نیست هیچ عقل و فهم

گفت برو مینیم بابا

برو پیش دادا

این را گفت و در را بست

مثل اینکه زیادی بود مست

 

اینم از اون یه کی شعره...این در واقع شعر سهرابه که به این روز افتاده

چی صداتون نمیاد...تنش تو قبر داره می لرزه؟

قبرش تو تنش می لرزه؟

قبرش داره می لرزه؟

نمی شنوم چی میگین...سووووووووووت

*فقط بگم که این شعر خیلی تیکه داره و همه ی تیکه هاش به مدرسمون و کلاسمون و ایناست  اگه بعضی جاهاش چیزی نفهمیدین یا احساس کردین خیلی بی مزست بدونین که در واقع تیکه ها رو نفهمیدین

:

روشنی , من , نیمکت , سارا...

برفی نیست , بادی نیست , می نشینم روی نیمکت

گردش معلم ها , روشنی , من , نیمکت , سارا

پاکی خوشه ی فیزیک

خانم صبوری روی نیمکت می نشیند

نان و نیمکت و پنیر , چشم هایی تر , آسمانی بی برف

نور در صورت من چه نوازش ها می ریزد

سرو از پشت پنجره صبح را توی کلاس می آرد

پشت در کلاس پنهان هر چیز

می روم بالا تا پشت بام , من پر از شجاعتم

راه می بینم در حسابداری , من پر از پرژکتورم

 

آره دیگههههههههههه

به هر حال یه شاعری گفتن دیگه...ما هم که اند شعر گفتن و اینا

خلاصه که این بود از شعر های جینگیلی پینگیلی ما!

یه چند تا دیگم سرودم که گفتم بذار یه کی دیگشم بذارم دور هم باشیم!

این دوباره مال خودمه!

این شعر در واقع شعر آهنگ مسابقه ی وقت مسابقه بود که اون موقع ها پخش میشدماهم فشار درس و اینا رومون زیاد شد و این شد که شعر گهربار زیر را سرودیم!

:

وقت امتحان!

 

بچه واسه مامانش وقت نداره

مامانش بهونه میاره

دیبر ریاضی , فیزیک , شیمی

دیدنشون تو سال عذابه

دبلیو دبلیو درس دات کام!

تاریخ فیزیک ریاضی

هر جا که باشی فرق نداره

وقت امتحان مدرسه میای

وقت امتحان مال توئه

مال من و مال اون و مال همست

امتحان و نمره هاش

میان به خونه ی دل همه

میان که شادی رو فراموش کنیم

به حرف مامانامون گوش کنیم

میان که بدونیم مال ۳.۲ ایم

از یه پوست و گوشت و استخونیم

به امید یک نمره ی بهتر

بشو تو با من همسفر

ملاک من نمره های نست

دست بزنید شده نمرم بیست!

 

 

دست نزنید!تروخدا!شرمندم نکنین!

سووووووووووووووووووووت!

اینم از این دیگه!

باوشه!

پی نوشت: این روز ها قالب وبلاگ هی عوض می شود...

 پی نوشت: اون چون نسیمی به بیرون وزید( قصدم کاملا مسخره کردن پی نوشت آخر پست ذوق هنری یاسی بود!)

پی نوشت: سوووووووووووووووووووووت

پی نوشت:

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:18 توسط ژيلا| |

اهم اهم

میخوام حرف بزنم .ایندفعه دیگه میخوام همه حرفامو بزنم. ۴ ماهه که میخوام حرفمو بزنم اما نشده!! فک نکنین من دیوونم تازه دلیوری برام اومده و تازه فهمدیم چی شده  .از اولم میدونستم ولی نشده که بگم

 اول یاسی میگفت هیچی نگو زشته بعدشم خودم حال نداشتم حرف بزنم.ولی دیگه داره اعصابم خورد میشه .اینجا راحتم و میتونم همه حرفامو بزنم و دیگه نترسم که ویرایش میشه و پاک میشه و ........    شایدم میخواستم بگم ولی خجالت میکشیدم و .....

ولی الان دیگه همه چیو میگمم:

 

 ۴ ماه پیش یک مدیری(من اسم میبرمم! مشکلیهه؟) لرد ریلیان گفت قراره ناظرت کنیم.ما هم شاد و خوشحال.........

اما

ایشون یا شوخی کرده با من یا واقعا جدی بوده  !!!! اگه شوخی بوده  ....اخه نه همسنه منه-نه هم قده منه نمیدونم چه فکری کرده که این  مثلا خواسته بگه و بخنده به منن؟؟؟؟؟

ولی من فک نمیکنم شوخی بوده باشه چون دو بار بعدشم  دربارش حرف زد

اگه جدی بوده خب  باید خجالت بکشه!!!! مگه من مسخرشم ؟؟

میدونین من همچنان قراره ناظر شمم به صورت نامریی ناظرمم شما منو نمیبینین!!!!!!

نمیدونم واقعااااا دلیلش چی بود که خودش منو ناظر نکرد(خیلی برام سواله چون بقیه رو خودش ناظر کرد تا موقعی که بازنشسته نشده بود) من اولش گفتم شاید یکی باید بره تا بعدش من بیام .بالاخره ناظر میشم دیگهه!!!!

یه هفته گذشت

۱ ماه

 

۲ماه

 

۴ماه!!!!

و الان فک میکنم هدفش این بوده یه چیزی بگه یکم منو سرکار بذاره و بعدم بخنده!!!!!

ولی خب هیچ کی نرفت  تا اینکه باز نشسته شد!!!!! خب بعدش گفت :گفتم امیکلوس ناظرت کنهه!! ولی فعلا غیب شده!!!!

 

 خب ایشون بازنشسته شده بود  و امیکلوسم غیب شده بود  و ولی بعدش یکی رفته یکیو ناظر کرده(خنده ی غلتاننن)

حالا سوال اینجاس این کی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیدا کنید پ....

بقیه مدیرا که عملا بوقنن!!! فقط این دوتا بودن یکیشون که نامرییه  اون یکیم اگه نیست پس کی اینا رو ناظر کرده؟اگه هست پس چرا منو ناظر نکرده؟؟؟؟؟

 لردی طرف شناسه من نمیره. به من  آلرژی داره کلا هر وقت منو میبینه فرار میکنهه   .

میترسه پاچه بگیرمم لردی اون شهرزاده که وحشیه پاچه میگیره بگذریمم...

اون امیکلوسم که غیب شده بود در واقع بودش!!! و دوسته خودشم(ممد کاظم)!!  ناظر کرد ولی هیچکدومشون منو ناظر نکردن مطمئنم که میخواستن منو ضایع کنن !! واقعا باید خجالت بکشن!!!!!!

خلاصه این لرد ریلیان در زمان سلطنتشون با  ناظر کردن جسیکا-ستایش(ماریا)-ونچا ماچ و... به همه نشون داد که هیچ چیز غیر ممکن نیست!!!چون هیچکس فکرشم نمیکرد یکی مثه جسیکا ناظر بشه!!!!!!! یعنی برا خنده هم نمیگفتیم این ناظر میشه!!!!!!! وقتی این ناظر شد من تقریبا گریه کردم که اینقد وضع سایت خرابه که اینننننننن ناظرشههه!!!

حالا من  سوال دارم:

 چرا .... (من میخوام زنده بمونم)ناظر نکرد؟؟؟ (اگه ناظر میشد همه به حرفای لوسیفر ایمان میاوردن)اینکه خیلی بهتره جسیکا بود!!!در زمان لردی که به خاطره پستای خوب و فعالیت زیاد کسی ناظر نشد!!!! همیجورییییی عشقی بود!!!!!  هر کی(آمیکلوس)  میومد دوستشو  ناظر میکرد(ونچا ماچ) میرفت!!ولی نفهمیدم لردی جون چجوری اینارو انتخاب میکردد!!

هر کی باهاش دوسته؟

هر کی بیشتر باهاش دوسته؟

هرکی مهربون ترهه؟

هر کی که بهش اعتماد دارهه؟؟

هر کی بیشتر پست دارهه؟؟؟

 خدا میدونه و خودٍ لردی

سایتی که این مدیراشه!!!!

سایتی که ناظراش اینه!!!

که میرن به خودشون برای بهترین ناظر  رای میدن  ایزابل (شهرزادو) میگمخنده غلتاننننننننننن

ناظرش کسیه که  با ۲ تا شناسه تا حالا اومده  و با اعتماد به نفس کامل ایندفعه  با نام ماریا وارد میشهه ما..........ما..........ما...........ماریاااااااااااااا(دوستان میتونن این تیکرو نخونن)

 

وای به حالششششششش!!!!

 

------------------------------------------------- 

از همون اول میگفتی باهات یه شوخی کردمم......

میتونین یک مین خودتونو جای من بذارین  بعد شما هم اعصابتون خورد میشد که اینجوری به شعورتون توهین کنن!!!! چقد بده که این دو نفر منو با  دو تا گوش بالا سرم فرض میکنن!!!!

شاد هستم اما نفهم نیستممممممم

واقعا که!!!!

 دیگه اصلا مهم نیس ناظر بشم یا نشم!!! مهم این بود که حرفمو زدم

و من همچنان فک میکنم که لرد ریلیان بازنشسته س و امیکلوس غیب شده...............

* اگه هم لرد ریلیان ناراحت شد خب اشکال نداره یادش میرههه!!! من مرض روانی ندارم یهو بیام این حرفارو بزنم. خودشون(آمیکو لردی)  رفتاری کردن که من اینجوری بحرفم!!!!!

 

--------------------------------

من تا یه هفته به صورت نامریی میشمممم چون احتماله شهید شدنم زیاده 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:54 توسط بهار| |

وقتی  دلت میگیرهه:

میخوای  با یکی بحرفی

بعضی وقتا میخوای اون طرف هیچی نگه و فقط پیشت باشههه و تو هم هیچ حرفی نزنی

بعضی وقتاا میخوای اون ساکت بشینهه تو حرف بزنیی

 بعضی وقتاا هم میخوای بری تو بغلش فقط گریه کنییی

بعضی وقتا هم میخوای تنها باشی و به هیچکس هیچی نگی ولی آروم اروم گریه کنی  

کدومش بهترهه؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست٬ سیب هست٬ ایمان هست

اری

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

در دل من چیزی است٬مثل بیشه ی نور٬ مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دور ها اواییست که مرا میخواند.........

-----------------------------------------------

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت....................

----------------------------------------------

تو از خورشید ها امده ای

از سپیده دم ها امده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها امده ای

 

در خلئی که نه خدا بو د و نه آتش ٬ نگاه و اعتماد ٍ تو را به دعایی نومید وار طلب کرده بودم

.

.

.

چراغی در دست٬ چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل میزنم

آینه ای برابر  آینه ات میگذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم

---------------------------------------

تهه حرف:

 

.۱یاسی حالا اگه مردی بیا رو پسته من پست بزن تا ماهیته وحشی من رو شه

۲. جدیدا خیلی اخلاقه گندی پیدا کردم ٫ خیلی زود ناراحت میشم 

۳.بارون میاد نم نم.........

۴. یه هفته علافی٬ بیکاری٬ یه گوشه خونه نشستن.....

۵. گفتی اینجا راحتیم  دیگه؟؟؟

۶. هییییییییی دیوونه

. من دیوونه نیستم. من خل و چل نیستممم به خدااااااا.  خیلیم خوب میفهمم فقط یکممممممم شادممم

بوی بای

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:18 توسط بهار| |

هان چی؟ نشنیدم! ببین الی من بهت گفتم وقت کنم می رم آپ می کنم، تو گوش ندادی، به من چه دیگه. حالا هر کی خیلی علاقه داشت می تونه بره تو مطلب پایینی هم نظر بده!

 

دوستان دوستان... شما فکر کردین ماها تازگیا استعداد هنری پیدا کردیم؟!

نه نه! سخت در اشتباهین! ما همیشه سرشار از ذوق هنری بودیم و هستیم!!!!!

این مطلبی رو که شاهدش هستین من چند وقت پیش توی کشوی میزم یافتمش و تصمیم گرفتم بذارم شماها هم مستفیض بشین ازش!

بله! این مطلب مبارک چیزی نیست جززززززززز... شعری که ما سه سال پیش(حدودا) سرودیدیم!(این "ما" فقط شامل من و الی می شه. ژیلا ایشالا میاد شعر خودش رو می ذاره! )

آره خلاصه... اینطوریا بودش که سال دوم راهنمایی معلم فارسیمون اومد موضوع انشا داد، یکیش این بود که این مصراع رو ادامه بدین..."دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند..."

ما هم که اون موقع لای دیوان حافظ رو وا می کردیم، در می رفتیم و اینا و خلاصه اطلاعی از اصل شعر نداشتیم!

و سروده مون اینی شد که می بینین...

 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

سر هر کور و کچل را فر شش ماهه زدند

کچلی گفت مرا فر دو ماهه زنید

گفتند دو ماهه نداریم، جای دیگر بروید

گفت من از این جا نروم تا که دو ماهه نزنیم*

گفتند گر نروی فر یکساله زنیم!

گفت گر فر یکساله زنید من چه کنم؟

گفتند این مشکل توست، ما چه کنیم؟!

کچلک گیس بلندش را بِکَند

گفت گر توانید این را فر یکساله زنید!

گفتند ای کچل این چه کاری بود که کردی؟!

کچلک گفت محض خنده!!!!!!!

--------------------------------------

*نزنیم این جا نَزَنیَم بوده، که به خاطر قافیه این شکلی شده!

 

آخرش هم اگه نفهمیدین... اتفاقی که افتاده این بوده:

این یارو از اولش کچل بوده، بعدا کلاه گیس می ذاره که ملائک رو اسکل کنه. بعد آخر سر کلاه گیسه رو در میاره می گه هر کی مَرده کله ی کچل من رو فر بزنه!

 

 

پ.ن: چقد تازگیا زنگ زبان فارسی رو دوست دارم... ای جان! خانم شادپووووررررررررر

پ.پ.ن: برای اولین بار کادوی روز دختر از پدرم گرفتم! هوراااااااا!!!!!!!

پ.پ.پ.ن: ملت باورتون می شه اسم مدیر مدرسه ی ما "فاطمه سعیده" ست؟؟؟؟!!!!! همه مدل اسم ترکیبی شنیده بودیم به جز این یکی!!!!!!!

پ.پ.پ.پ.ن: ۱۰/۸/۸۸ چه روز مهمی ست؟! (آخ جووووووونننننن!!!!!!!!)

پ.پ.پ.پ.پ.ن: به خاطر عقد عموی یکی از بچه ها، بنده خدا دبیر فیزیکمون امتحانش رو از شنبه انداخت پنج شنبه!

پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: و او چون نسیمی به درون وزید...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:19 توسط كاساندان| |

اول حرف:امروز این قوانینو سیمین(دوستم)داشت سر صف میخوند خوشم اومدحالا دیگه نمیدونم کجا نوشته شده بوده و مال کی بوده تکراریه ؟؟؟نیستت؟؟؟؟ مشکله شمائه

وسط حرف:

۱.قانونِ صف: اگه  از یک صف یه صف دیگری بری سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد بود

 

۲.قانون ِتلفن:اگه شماره ای را اشتباه بگیری هیچوقت  اشغال نیست(وبه نظر من بهترین راه اینه که به این شکل بشین و به رو خودتونم نیارین و سریع قطعش کنین)

 

۳.قانونِ تعمیر:بعده اینکه دستت حسابی گریسی شد بینی ت شروع به خارش میکنه

۴.قانونِ کارگاه:اگه چیزی از دستت افتاد قطعا به پرت ترین گوشه ی ممکن خواهد خزید

 

۵.قانون ِمعذوریت:اگه بهانه ت پیش مامان برای دیر آمدن  پنچر شدن ماشین باشه روز بعددد واقعااااا به خاطر پنچر شدن ماشین دیرت خواهد شد

 

۶.قانونِ حمام!:وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردی تلفنت زنگ میخوره

۷.قانونِ روبه رو شدن: احتمال روبه رو شدن با یه آشنا وقتی که با "حسنی" هستی و مایل نیستی باهاش دیده بشی افزایش میابد

 

۸.قانونِ ؟؟: وقتی که میخوای به کسی ثابت کنی که یک ماشین کار نمیکنه کار خواهد کردد!!!

 

۹.قانون بیومکانیک:نسبت خارش یک نقطه از بدن با میزان دسترسی  به آن نقطه نسبت عکس دارد

 

۱۰: قانون تئاتر: کسایی که صندلی آنها از راهرو ها دورتره دیرتر میایندد

۱۱:قانون قهوه:قبل از اولین جرعه از قهوه داغت مامانت ازت کاری رو میخواد که تا سرد شدن قهوه طول میکشه

 

تهه حرف:

بهار:چقد ساده ای تو آخه!!

الناز:همه میگن

-:چن بار باید ضایت کنن؟؟؟؟ چن بار باید اینطوری باهات رفتار کنن تا بفهمیی نمیخوان باهاشون دوست باشی؟؟؟؟؟؟

-:نخیر اونا دوستمن!!! اینطوری حرف نزن

-:ارهه دوستتن !!هه!!!!!!!!!! دوستی که زوری نیست خب خوششون نمیاد از تو و از رفتارا و کارات خوششون نمیاددد. اینو بفهممم!!! خودتو نکش براشونن اونا نمیخوان دوستشون باشی خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:دوستمن!!!

:بودن!!!!!

- :چه کار کنم؟؟؟؟

-:خودت باش و دیگه هم کاری بهشون نداشته باش تا بفهمن اونقد که خودشون فک میکنن مهم نیستن!!!

-:میخوام شبیه تو باشم

احمق شبیه من بودی که گفتن رفتارت بچگونه  ومسخرس و فک کردن واقعا ۷ سالته!!!ا نمیفهمن!!! 

-:دوستمن!!!!!

ـ:هه!!!

 

۲.

Now I will tell you what I've done for you
Fifty thousand tears I've cried
Screaming, deceiving and bleeding for you
And you still won't hear me

 

 

۳.بهارناز!!!اسمه یکی از بچه های سومه!!

 

۴.اگه تاریکی نباشه روشنایی مفهومی نداره!!!

 

  ۵.جدیدا به خدا هم حسودی میکنمم

 

۶.ژیلا و یاسی دارم میرم ژسه شما نمیاین؟؟؟؟؟؟

 

 

۷.فقط دو تا دوست دارمم خدا جون مارو از هم جدا نکن

 

 

۸.یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

.

.

.وگرنه من همان خاکم که هستم

.

.

 

.

.

 

دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونمممممم

.

.

.

 

یک روز دو چشمم خیس  ٬ یک روز دلم چون گیس

.

 

 

جمعا به تو آویزیم....

.

.

..

 

جز زلفت آرامی  ٬چون زلفه تو ناآرامم

.

.

.

ای واییییی ٬ ای وای ٬ای وایییییی

 

بوی بوی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:24 توسط بهار| |

امروز صبح تا رفتم  مدرسه یاسی گفت الناز بیا برات یه چی تعریف کنمم!!!! منم فکر کردم مثه همیشه  یه ماجرای خنده داره دیگهه!! نمیدونستم ایندفعه حرفیه که اشکمو در میارهه!!!!!

-۴ نفر از بچه های ما رباتیک رتبه اول جهان شدن!!! و جالب اینجاس که معدلشون 19.98  و ایناا شده بودد!!!!!!!!!! و بهار (اون کسی که برنامه نویسیشو میکرد) بدونه کلاس و هیچی تونسته این برنامه هارو بنویسه و در جهان اول بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا بهار بوده!!!!!

بعد یادم اومد به یکی از دوستان(بیشتر دوسته یاسمن) رشته انسانیه و پارسال که سوم بود معدلش ۱۹.۸۸ شده بود و ناراحت بود از این معدل!!!!!!!!!!!!!!!

و من فکر کردم چقد  بی خاصیتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(من خودمم بکشم معدلم ۱۹.۵۰ نمیشه!!!!) همون درازه خاک بر سره خسته!!!!!!!!!

 

از اوله روز ما هی داشتیم غصه میخوردیم و ناراحت بودیم که چرا مثه کلم میمونیمم؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچ  استعدادی در هیچ زمینه ای نداریمم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا اینجوریههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا میگن خدا عادلهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که عدالتشو نمیبینممممممممممم!!!! یکی اینجو ری باشه و یکیم مثه من مثه یاسی بی خاصیتتت!!!!!!!! هیچ استعدادی نداشته باشه درسته به تمرینم هست ولی باید یه استعدادی باشه که بخوایم با تمرین بهترش کنیم!!!! وقتی این استعداد نباشه اون موقع چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چراا مثه خر میمونیمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا وقتی نشستیم فک کردیم چه استعدادایی داریمم به هیچی نرسیدیمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر کسی حداقل در یه زمینه ای خوبه ولی من چییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی هست نقاشیش خوبهههه

یکی هست آدمه با شعور و با درکیههه

یکی هست خیلی باهوشه مثه همون بهار!!

یکی داستانای خوبی مینویسه

یکی شعرای خوبی میگهه

یکی تو درساش خوبهه!!!!(مثه من نیست که هر چقدم با دقت گوش بده نفهمه بگه مشکل از معلمه)

یکی هیچ هیچ هیچ استعدادی نداره  ولی خوشکلهه!!!

یکی خوشکلیم نداره ولی پولدارههه!!!

یکی همه ی اینارو با هم دارهههه!!!

ولی

یکیم مثه من هیچ کدومو ندارههه!!!نمیخوام نا شکری کنممم!! شکر که حالا همینم هستم!!! ولی چراا یکی باید همه صفات خوب٬ استعدادای به درد بخور و ... داره و یکی مثه منن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا کو اون  عدله خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 یعنی من خواستم تو هر زمینه ای یه کاری بکنم فهمیدم  سر سوزنی استعداد ندارممم!!!!!!!!!!!!!!!! که حالا بخوامم پرورششم بدم!!!!!!!!!

چرا وقتی نشستیم استعدادامونو نوشتیم روی یه کاغذ  هیچ استعدادی که بشه ازش استفاده کرد پیدا نشدد؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط اینا شد:حرف زدن-خندیدن!!!!!!!!!!!!!!!!! ماشالاا به مااااا

الان دییگه حسه حسودی کردن نیست ولی حس گریه  خیلی هست!!!!!!!!!!!!!!

------------------------------------------------------------------------

من به ياسمن و ياسمن به من افتخار ميكنه

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:49 توسط بهار| |


Design By : Night Skin